تبليغاتX
عکسنوشت
وبلاگ شخصی سالار نیرهدی

چند روز پیش فرصتی پیش اومد که بعد چندین سال به باغ و خونه و دارایی های پدربزرگم که توی شهر کوچیک برای تابستون هاش و فرار از گرمای تهران واسه خودش و همه افراد فامیل فراهم کرده بود سری بزنم . از سال ۸۳ که فوت کرد نتونستم درست و حسابی برم اونجا . وقتی که وارد شهر شدم و رفتار مردم و  تعریفی که مردم از پدر بزرگم میکردند  رو دیدم حس عجیبی بهم دست  دادحسی که نمیشه هیچ جور  بیانش کرد . مردم از پدربزرگم با احترام یاد می کردند چون اون اولین کسی بود که حدود ۵۰ سال پیش  با هزینه شخصی کارخونه برق راه اندازی کرد ه بودو به خانوارهای شهر برق میداد. زمینها و باغ های پدربزرگم سالها بعد جایی شده بود برای استراحت و فرار از شلوغی و گرمای تابستون . اقوام و آشنایان هم چند روزی میومدن اونجا و استراحت میکردن . با اینکه امکانات اونجا جزئی بود ولی به خاطر جمع بودن و دورهم بودن ها و خوشگذشتن ها محدود بودن امکانات برای هیچکس مساله ای نبود. بعد فوت پدربزرگم و مادربزرگم که در یکسال اتفاق افتاد دیگه کسی اونجا نمیرفت چون بدون وجود اونها صفایی نداشت . وقتی به خونه رسیدم و  وارد خونه شدم با دیدن گرد خاک که همه جا نشسته بود حس قبلیم تبدیل به بغض شد . بغضی عجیب که ناشی از عدم حضور پدر بزرگ و مادربزرگم تو اون خونه بود .  اون خونه و اون باغ برای ما بدون حضور اونها معنایی نداشت وقتی باغ رو دیدم یاد خاطرات دوران بچگیم افتادم . چقدر شاد بودیم که تو اون باغ با بقیه بچه های فامیل میتونستیم خوش بگذرونیم . بهترین خاطراتمون بر می گشت به اون باغ و حوادثی که اونجا برامون اتفاق میافتاد .گوشه گوشه اون باغ و خونه برام خاطره بود . اما الان اونجا داره از بین میره .

دیگه کسی نبود که گردوهای درخت 80 ساله  رو جمع کنه . گردوهای سال پیش هنوز روی زمین مونده بودن و صدای شکستنشون رو با هر قدمی که برمیداشتم از زیر پام میشنیدم.

بید مجنون ته باغ داشت خشک میشد بقیه درختای توی باغ یکی یکی داشتند از بین میرفتند .

توی خونه خاک همه چی رو گرفته بود تکه آیینه اینقدر کدر شده بود که به سختی میشد چیزی رو دید .

باورم نمیشد این همون خونست؟ این همون باغه؟ جایی بود که همه بچه های فامیل جمع میشدیم .

اون بغض هنوزم که هنوزه  باهامه .

واقعا ... رسم زمونه رسم عجیبیه .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 0:31  توسط سالار نیرهدی | 

یادش به خیر . اسم سربازی که میومد  سریعا تو  ذهنم سر کچل و لباس نظامی و یه شخصیت تو سری خور  رو تداعی می کردم . دوست داشتم که از این واژه فرار کنم و هر چه میتونم  به واژه هایی مثل اعزام  و نظام وظیفه نزدیک نشم . ولی چه کنم که با گذشت زمان و سپری شدن عمر در دانشگاه و گرفتن مدرک کاردانی  و  نداشتن وقت برای شرکت در آزمون کارشناسی به خدمت اعزام شدم . با نگرانی هایی در مورد خدمت و اینکه چطور خواهد شد و با من و امثال من چطور رفتار خواهند کرد  به خدمت اعزام شدم . تنها دلخوشی من گرفتن امریه بود چون در این حالت می تونستم بعد گذروندن دوره آموزشی با لباس شخصی در یکی از  ادارات دولتی خدمت کنم . در اون زمان همان امریه هم  برام نگرانی ایجاد میکرد . اینکه  به  کدام اداره  خواهم رفت ؟  کدام قسمت ؟کدام رئیس ؟ و چه مسئولیتی به گردن من خواهد بود . به ناچار و با همه این نگرانی به به خدمت اعزام شدم . طول دوره خدمت آموزشی را  با همه سختی هایی که داشت را در یکی از بهترین پادگان ها گذروندم . البته سختی های دوره آموزشی واقعا سختی نبودند سخت به نظر می رسیدند چون من و سربازهای دیگه با یک تغییر بزرگ در شرایط   زندگی کردن روبرو شده بودیم و تو  چنین محیطی  هر کاری سخت به نظر میرسید . رفته رفته و با عادت کردن و کنار اومدن با شرایط دیگه سختی برامون معنا نداشت و تمام کارهایی که در طول آن دوره انجام میدادیم تبدیل شده بود  به کارهای عادی روزمره  .

حتی برای تنبل ترین افراد گروهان. بعد از گذشت اون دوران و ترخیص شدن و خداحافظی کردن از فرمانده و پادگان و شهر کرمانشاه  به اداره اصلی که محل کارم در طول خدمت  بود رفتم  . محیطی اداری که رابطه ها در نگاه اول  سرد و خشک  به نظر میرسید .در ظاهر   رئیس انسانی بی روح و کارمندانش هم از اون بی روح تر بودن . سربازان قبلی از رئیس اداره به شدت حساب میبردن و من و  سرباز تازه وارد رو به شدت از هربحث و درگیری نسبت به او  منع می کردن و به اصطلاح پیش آگهی میدادند که هیچ به وقت با رئیس بحث نکن و با او در نیافت که او  تواناست و هر کاری بر علیه سربازان میتونه انجام بده .مانند تبعید کردن به نقاط دور دست و ...  همه ی این اطلاعات را از سربازان قبلی گرفتم  و  در قسمتی از درایو  حافظه کوچک خودم ذخیره کردم تا در صورت نیاز بتونم با مرور کردن تجربیات اونا عمل درستی را انجام بدم .  روزها  و ماه ها سپری شدند و چند ماه خدمت شدم .  دیگه تو اداره جا افتاده بودم  نسبت به رئیس و دیگر  کارمندا به شناخت دقیق تری رسیده بودم . اما دیگه رئیس و کارمندان  اداره برام آدم های خشک و بی روحی نبودند . با اونها رابطه دوستانه ای داشتم  و رفته رفته این رابطه بهتر هم میشد  تا  جایی که رئیس اداره کد نرم افزار اطلاعات و دیگر اسناد و مدارک را فقط و فقط در اختیار من می گذاشت و اجازه میداد تا آزادی عمل کامل داشته باشم . من هم سعی میکردم در عوض کارهای اونو  انجور که  دوست داره  براش انجام بدم تا اون هم از من راضی باشه . هر از چند گاهی هم  با افراد مسئول بالاتر  که در مورد سرباز ها سختگیری   می کردند در گیر میشدیم و لی هیچ  وقت ترسی به دل  راه نمیدادم چون رئیس از سرباز هاش که ما باشیم  حمایت میکرد .

همین روال تا آخر خدمت ادامه داشت و همه چیز عالی بود . اصلا انگار نه انگار که سرباز بودم . با من مثل یه کارمند برخورد میشد و حتی بهتر از یک کارمند و این باعث میشد که احساس خستگی نکنم .

هیچگاه فکر نمیکردم واژه ای که من و هم سن و سالهای من همیشه از  آن فراری بودیم تبدیل شه به یکی از پر خاطره ترین دوران زندگیم که زود هم سپری شد . یادم نمیره روزهای پر از استرس اعزام تا روزهای پر از خاطره توی اداره . اینگار همین دیروز بود که برگه اعزام دستم بود و داشتم سوار اتوبوس میشدم . شاید خیلی ها  روز شماری کنند تا خدمتشون تموم شه ولی من هیچوقت روز شماری نکردم . چون خدمت  من عالی بود و خیلی خوش گذشت . کار کردن توی اداره مثل یه کارمند .برخوردهای خوب و کسب تجربه های مختلف باعث شد  که اصلا احساس خستگی نکنم . و بر عکس هر سرباز دیگه ای دلم تنگ بشه برای اداره . کارمنداش . نامه هام . کامپیوتر . دوربین . جی پی اس . و میزم .

ای کاش سربازی همه مثل سربازی من بود .

 الان که  کمتر از ۱۳ روز مونده  خدمتم تموم شه به سیزدهمین خط  از سیزده خط برای زندگی   گابریل گارسیا مارکز ایمان آوردم که میگه :

زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری . 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 19:0  توسط سالار نیرهدی | 
بارش شدید دانه های بزرگ تگرگ در زنجان  برای دومین بار از ابتدای سال.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 19:59  توسط سالار نیرهدی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره من
سالار نیرهدی
Salar Nayerhoda

متولد 28 مرداد 1363 زنجان
عکاس خبری
عضو گروه عکس افرنگ


گزارش های تصویری
× مراسم طشت گذاري در زنجان
× همايش سراسري پيرغلامان
× غار عظيم و زيباي کتله خور
× برف پاییزی در زنجان
× راهپیمایی 13 آبان
× راهپيمايي يزرگ خانوادگي
× روز قدس در زنجان
× نماز عید فطر
× پخت نان چايي
× رزمایش نیروی انتظامی
× مسابقات ورزشي دانش آموزان
× کارگاه چوب بري
× مسابقات اتومبیل رانی
× مراسم اعتكاف در زنجان
× برداشت گوجه فرنگي
× رهايي گنبد سلطانيه
× انتخابات رياست جمهوري
× سفر مير حسين به زنجان
× تخت و زندان سلیمان
× برداشت سیر در طارم
× اردوي تيم ملي دوچرخه‌سواري
× سفر كروبي به زنجان
× جشن نيکوکاري در زنجان
× نقاشي برروي نان
× روز درختکاري
× سازه هاي ماکاروني
× قلعه بهستان در زنجان
× عزاداري اربعين حسيني
× راهپیمایی 22 بهمن
× هرس درختان در زنجان
× راهپيمايي بانوان زنجاني
× تجمع دانش آموزان زنجان
× موکب عزاداران زينبيه زنجان
× دسته عزاداري حسينيه اعظم
× ليگ برتر کونگ فو در زنجان
× هنر لاستيک بري در زنجان
× طشت گذاری در زنجان
× چاقو سازي در زنجان
× پرواز بادبادک ها در زنجان
× عرضه دام قربانی در زنجان
× رختشویخانه زنجان
× طرح زمستانی نیروی انتظامی
× چاروروق دوزی در زنجان
× اكيپ هاي راهداري زمستاني
× سفر احمدی نژاد به زنجان
× بازار ماهی فروشان فریدونکنار
× جشنواره آش و آشپزی
آرشیو
آرشیو
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
تک عکس
گزارش تصویری
نوشته های شخصی
دوستان عکاس
زین العابدین نصیری
گروه عکس افرنگ
میثم محمدی
مسعود بهروان
مرتضی الیاسی
مجید حبیبی
هادی حقگو
سحر مختاری
یوحنا اسفندیاری
جواد گلزار
هیربد لطفیان
احمد مطلایی
حسن سربخشیان
حمید سلطان آبادی
نیما افشار نادری
عبدالله نوروزی
کاوان نصرال... بیگی
نرگس امامی
بهاره خطیری
رئوف محسنی
ابولفضل سلمانزاده
ساتیار امامی
نگین کیانی
مجید آزاد
آذین انور حقیقی
طه ولی زاده
لیدا ملیحی
کاوه بغداد چی
مصطفی قطبی
حامد حق دوست
علیرضا محمودی
جمشيد فرجوند فردا
اعظم ولی قیداری
مهدی مریزاد
سعید کرمی
سامی حزنی
نیما دیماری
محمد خیرخواه
محبوبه بوجار
فاطمه بهبودی
علی اکبر قزوینی
میترا علایی
ابوطالب ندری
فرشاد پالیده
دیگر دوستان
مهدی جلیل خانی
رامین سلطانی
عليرضا مليحی
علیرضا فقاهتی
علیرضا بازرگان
نسترن وثوقی
حامد رحمتی
حامد صمدی
محسن سالک
افسر وظيفه
رباب موحد
غلامرضا طريقی
افشین ابراهیمی جم
علیرضا پیام یار
محی الدین اسکندری
محمد علی خامه پرست
علی حیدری
محمد جواد شوشتری
سمانه پرهیزکاری
الهام اسرافیلی
مازیار محمدیون
محمد واعظی
آناهیتا
زهره
اصغر نیتی
رضا سلطانی
حسین نظریان
عکس های پیشین
جشنواره فیروزه
 

 RSS